آسمان خاطراتم...

ساخت وبلاگ

سکوت سهمگین میان من و آسمان تیره ی شب را این موج دریا بود که با شتابی عظیم که

انگار قصد وصف حال خود را داشت میشکست...

کنار ساحل با پاهای برهنه به ارامی قدم میزدم و حال امواج خشمگین دریا را که محکم خود

رو به پاهایم میکوباندن و سپس به ارامی باز میگشتند را در تک

تک سلول هایم حس میکردم...

به آسمان چشم دوختم..

به ستارگانی که چشمک زنان برای ماه خود لوندی میکردند...

به ماه نفوذ ناپذیریکه همچنانغرور خود را حفظ میکرد..

بی توجه به ستاره ها...

اینبار صدای خاطرات بود که سکوت میانمان را میشکست..

پر هیاهو تراز هر صدای دیگری..

aradokht#

...
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 13:37

close
تبلیغات در اینترنت